نصف شب نوشت - تاریخ: 1397/1/5 ساعت: 22:52
امروز تا وقتی که من با الیوت حرف نزدم اونم پا پیش نذاشت.ولی من دوست داشتم باش حرف بزنم،گرچه آخرشم اینکارو نکردم،و سوالایی که میپرسه و جز اون لبخند احمقانه هیچ جوابی ندارم که بش بدم.احساس میکنم کم کم فکر میکنه من دیوونه ام.فلاکت بار میگذرونم مدرسه رو.سر کلاسا گوش نمیدم و می دونم عواقب بدی خواهد داشت....
Open the memories - تاریخ: 1397/1/5 ساعت: 22:52
نشستم مطالب قبلیِ وب رو خوندم(معلومه دوتا امتحان اختصاصی دارم دیگه؟!) و اونجاهایی که اسم پریسا رو اورده بودم رو براش فرستادم و بعد سه تایی(به علاوه هستی) کل دوره نهم رو مرور کردیم و خندیدیم.کاش زندگی همونجا متوقف می شد و هیچ وقت انقد به این سمت نمی رفت که شبیه مُرداب شه..و چقد از کلمات و جملات قلمبه...
ماذا فاذا یا سیدی!!!!! - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:19
یه بدبختی اومده بهم پیام داده سلام خانم جعفری،هشتاد میلیون به حسابتون پول ریختم! به داداشمم پیام دادن منتها داداشم اعصاب نداشت گفت باشه،پس،فردا جسدو همونجای همیشگی بیاین ازم تحویل بگیرین!!!! # برین پی کار و زندگیتون این مسخری بازیا چیه؟؟؟؟
مردی به نام اُوِه و دخترکی در آستانه زار زدن - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:19
لان می خوام با یه جعبه بزرگ دستمال کاغذی برم یه گوشه بشینم و در اتاقمو ببندم و ساعت ها زار زار گریه کنم!بالاخره مردی به نام اُوِه رو تموم کردم. این کتابو به هیچوجه نباید تند تند بخونین،باید بخونیش بعد بزاری کنار و برای خودت چایی دم کنی و بشینی تا اجازه بدی کم کم کلماتش رسوخ کنن به بدنت و بشن پوست و ...
من و رهی وسط زنگ رسانه!هاهاهاهاها!!!!!! - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:16
هلووووو باز منم رهی الانم من و شارمین داریم دنبال هیستوریه داخل اکسپلورر میگردیمممم چون رایانه{شارمین اصرار داره از کلمات پرشین استفاده شه} در دسترس ما متعلق به عهد قجر میباشد و همواره با ناسزاهای من و شارمین مواجه میگردد{خاک تو سرش} الانم من دست و پای شارمین رو بستم که بزاره من پست بزاااارم دو مین
برای بهترین مادر دنیا... - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:16
بهترین مامان دنیا!!!!!بدان من همیشه و همیشه تمام لحظات زندگیم را مدیون این بوده ام که تو همیشه با صبوری و محبت فراوانت مرا حتی در مواقعی که بدترین دختر روی زمین می شدم می پذیرفتی! مدیون این بوده ام که با صبوری قبل از مدرسه رفتن به من خواندن یاد دادی و همیشه مرا با کتاب خریدن هایت و هدیه دادنشان در ب
بازگشت غرورآمیز - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:16
درحالی که هدفون نارنجی رنگ دوست داشتنیم رو گوشمه و آهنگای جدید سلنا پخش میشن و چراغ خواب قرمز رنگم روشنه و پتویی کلفت انداختم رو پاهام و کتاب باغ مخفی دستمه دارم به این فکر میکنم که چقدر لذت بخشه برای دومین بار تو یه سال برف اومده!چقدر لذت بخشه که همه خوابن و من بیدار و دارم گوله های سفید برف رو که
روزی با کلی اتفاق غیرقابل پیش بینی - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:16
اعتراف میکنم صبح کلاس زبان یادم رفت و دوستم بهم زنگ زد!در حالی که داشتم ومپایر دانلود میکردم و برنامه ریزی میکردم چیجوری سه تا امتحانو بشینم بخونم!والبته کلیپای تیلورو می دیدم!!!!و زبانکده بسی فان بود و خوش گذشت!موضوع درس کتاب بود،خیلی دلم میخواست بیشتر حرف بزنیم،دلم میخواست یه عالمه حرف راجبه کتابا
وقتی آقای جوادی تصمیم به زدن احرکت انتحاری میکند - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:16
وقتی اولین بار دیدیمش با اون ریش پروفسوری و استایل راه رفت و حرف زدناش مطمئن بودیم چنان زهره چشمی گرفته که محاااااااله بتونیم رو حرفش حرف بزنیم!هیچوقت و هیچوقت هیییییچکس در طول تاریخ جرات نداشت امتحانشو بپیچونه و حتی یه روز نشد عقب بندازیم!:/ امروز وقتی اومد و زار زدیم تورو خداااااااا عیدهههههههه،خر
اندکی خزعبلات نوشته! - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 0:57
دلم میخواد هی بنویسم،و هم اکنون خیلی وقته دارم به کی بورد نگاه می کنم و هیچی هم به ذهنم نمی رسه که بنویسم،ولی خوب از یه جایی شروع میکنم و بالاخره هم به جایی خواهم رسید و امیدوارم سرتون رو درد نیارم... باورتون میشه یه ماه گذشت و الان رسیدیم به آبان؟چقدر زود! من از همین جا اعلام می کنم هندسه مزخرف تری...
این وب دوباره خودمانی میشود!! - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:07
حتما حالا همه دوستامون کلی درس و کار و این چیزا دارن و برای همینم این وب میمونه و اونایی که خیلی باهاش صمیمین و موندگار...پاییز همتون خوش و خرم پر از گرما و نوشیدنی های گرم..راستی سندباد عزیز همین الان دارم اهنگ والس رو گوش میدم مرررسی از معرفی.. دلم نقاشی میخواد و چایی با بیسکویت دایجیستو و یه دوست...
چون پست درهمه عنوان ندارد! - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 11:47
آخرین باری که پست گذاشتم مدت ها پیش بود و خبری از هیچکدومتون هم نبود... چهارشنبه هفته پیش بازم رفتیم شهر کتاب و من با بغلی پر از کتاب برگشتم که هنوز نخوندمشون و هم چنان دارم اتاق رو میخونم.تصمیم گرفتم پنج شنبه جمعه ها که وقت بیشتری دارم بشینم ریاضی و فیزیک بخونم و اگه وقت شد شیمی... شهر کتاب تابلوشو...
یه عذرخواهی بزرگ! - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 2:49
اگه نبودیم و کامنتا رو درج نکردیم واقعا معذرت میخوایم و ببخشید. به وضوح میشه حضور مهر رو احساس کرد مخصوصا با بارون های شدیدی که اینجا میاد،و امیدوارم بهترین سال تحصیلیتون رو بگذرونین! مریمی از درج نکردن کامنتات خیلی خیلی معذرت میخوایم!بلا نت نداشت و من هم خونه نبودم! برات بهترین سال رو و رسیدن به هد...
و اینگونه دل شارمین شاد میشود! - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 1:27
اسم پست خودش گویای همه چیزه! اول از همه از تمام شما دوستای گلم با کامنتای انرژی بخش و خوبتون ممنونم که واقعا خوب بودین و انرژی دادین و ویلی عزیزم تو وبش واقعا جمله قشنگی گفت که امروز خیلی بدردم خورد!اصلا یادش میفتادم قلبم آروم میشد! امروز چهار ساعت شیمی داشتیم.:/ ولی خب،خوب بود،معلم خوبی بود و امیدو...
الکی نوشت یهویی - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 1:27
از شباهت های من و بلا میشه هم زمان پست گذاشتن هامون رو مثال زد که این اواخر زیاد خودنمایی میکرد،در نتیجه یه طرح زوج و فردی قائل شدیم که روزهای زوج بلا جان و روزهای فرد اینجانب حق پست گذاشتن داریم.:) الانم ساعت یک شد و روز فرده.:) خوشحالم امروز بعد حرف نازیلا هیچی به ذهنم نرسید برای پست گذاشتن وگرنه ...
خدایا منو نجات بده!!!!!!!!! - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 1:27
من قبول میکنم سم کلمت 24 سالشه!اصلا بهش میاد،چقدرم خوب مونده... ولی اینو کجای دلم بزارم.دیگه جدی به این نمیاد 18 ساله باشه.:/البته ایندفعه پیرتر به نظر میاد.فکر کنم جای سم و این عوض شده.. ایشون همون لیام جان تین وولف میباشند... دیلن اسپری بری (چون قبلا یه پست گذاشتم برای همین این بخش نظراتش غیرفعاله...
اندراحوالات - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 1:27
مفتخرم به اطلاع برسانم حوالی 5 صبح چنان طوفان و بارونی شروع شد که نصف خونه زندگیمون رو آب برد. ساعت 5 صبح از سر و صدای درختا و رعد و برق و روشن شدن خونه بدون اینکه هیچ برقی روشن باشه بلند شدیم و متوجه شدیم آب داره از پنجره میاد تو و ما هم هرچی پارچه و شمد و پتو داشتیم گذاشتیم اونجا و هر پنج دقیقه آب...
دختر ستاره ای که قلب مرا ربود! - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 1:27
«-فکر نمی کنید که آنها برای ستاره ها داستان می ساختند،تا بر ترسشان غلبه کنند؟منظورم این است که جهان آنقدر بزرگ است که وقتی آدم به آن نگاه میکند احساس میکند که،خب،احساس می کند که در مقابل آن هیچ است. مرد سیگارش را برداشت و پک دیگری به آن زد و گفت:«شاید» و دوباره شروع به سرفه کرد.» همچون ستارگان_صفحه ...
سوالای کتابیم بخش 2:) - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 1:27
خیلی سعی کردم سوالایی مثل اوندفعه که نوشتم بنویسم ولی هیچی به ذهنم نرسید،اگه سوالی به ذهن شما میرسه بگین من مینویسم برای همین ایندفعه سوالایی متفاوت نسبت به اونچه اوندفعه گذاشتم میزارم،همین قدرم از کلی سایت گشتن پیدا کردم.امیدوارم راضی باشین!:) بازم اگه دوست داشتین همتون جواب بدین.:)خوندن جواباتون و...
Somthing Big is happening out of my control - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 1:27
یکشنبه تو مدرسمون جلسه بود،دانش آموزان به همراه یکی از اولیا! ما هم زود رسیدیم برای همین رفتیم پارک و من کلی تاب بازی کردم. پیراشکی هم خوردم که بسی سفت بود!شکلات هم نداشت!پیراشکی بدون شکلات خر است!!!! جلسه طبقه چهارم بود!هلاک شدیم انقدر بالا پایین رفتیم!برنامه هفتگیمون رو دادن و بعد بیست دقیقه یا نی...

برچسب‌های مرتبط

اندر احوالات شیخ و مریدان | اندر احوالات سی سالگی | اندر احوالات شیخ | اندر احوالات شیخ ما | اندراحوالات من و اینجانب | اندراحوالات پرستاری | اندراحوالات پارسا | اندراحوالات من | اندراحوالات شب امتحان | دختر ستاره ای