خرید بک لینک
امروز تا وقتی که من با الیوت حرف نزدم اونم پا پیش نذاشت.

ولی من دوست داشتم باش حرف بزنم،گرچه آخرشم اینکارو نکردم،و سوالایی که میپرسه و جز اون لبخند احمقانه هیچ جوابی ندارم که بش بدم.احساس میکنم کم کم فکر میکنه من دیوونه ام.

فلاکت بار میگذرونم مدرسه رو.سر کلاسا گوش نمیدم و می دونم عواقب بدی خواهد داشت.

#شروع کردم به خوندنِ ریلا در اینگل ساید دوباره و پیشاپیش از اینکه قراره والتر بمیره لباس عزا تنم کردم.

#دلم برای حرفای خاله زنکیِ گلن سنت مری تنگ شده بود.

#بجز مخمل هیچکدوم از پارچه ها رو نمیشناسم،واقعن مهم نیست که بدونم لباس کرپ آب رنگ مری ونس از چه پارچه ای میتونه باشه،ولی ترجیح میدادم بدونم تا راحت تر تصورشون کنم؛هراسمندم از روزی که مث آن وقتی فهمید الماس چی شکلیه و ناامید شد منم با دیدن این پارچه ها ناامید شم.

#هر بار که اسم دوشیره کورنیلیا میاد یاد فونکه نازنین میفتم.دلم برای قلب جوهری هم تنگ شده.

حسادتش نسبت به والتر خلاصه بخشی از احساساتمه.:))

_____________

من بالاخره با الیوت حرف زدم،و گرچه میدونم من همچنان همونی که بودم خواهم ماند،ولی حرف زدن باهاش خوب بود.

امیدوارم فردا بتونم باهاش برم شهر کتاب.

برچسب: نویسنده: نیکا شاکری تاريخ: يکشنبه 5 فروردين 1397 ساعت: 22:52

صفحه بندی