خرید بک لینک
اعتراف میکنم صبح کلاس زبان یادم رفت و دوستم بهم زنگ زد!در حالی که داشتم ومپایر دانلود میکردم و برنامه ریزی میکردم چیجوری سه تا امتحانو بشینم بخونم!والبته کلیپای تیلورو می دیدم!!!!

و زبانکده بسی فان بود و خوش گذشت!موضوع درس کتاب بود،خیلی دلم میخواست بیشتر حرف بزنیم،دلم میخواست یه عالمه حرف راجبه کتابا بگم و کتاب معرفی کنم ولی اون حسم هی سرکوب میشد!!!!

مهمتر بعدش بود که با بچه های زبانکده تا اون دکه فلکه با هم رفتیم و عکسمو بهشون نشون دادم و کلی خندیدیم!چقدر بچه های زبانکدمون خوبن!شوخی هایی که به خودمون نمیگیریم و هی همدیگه رو اذیت میکنیم!

بعدش من رفتم اونور خط و یه بسته شادونه خریدمممممم!!!(چقدر من شادونه دوست دارمممممممم!)و دوباره رفتم سمت دیگه و وسایل موردنیاز رو از لوازم التحریری گرفتم،یهو یادم اومد میخواستم همشهری بخرم و دوباره مجبور شدم برم اونور خط و وقتی داشتم از بالای پل هوایی رد میشدم(لازم به ذکره من عاشق پل هوایی ام!)امیلی رو دیدم و خانوم کاااااااااااملا کور تشریف داشتن و من که سه ساعت داشتم دست تکون میدادم رو ندیدن و من تمااااااااااام راه رو دویدم تا بهش رسیدم و اتفاقا دوست دوران ابتداییم همراش بود و سه تایی باهم برگشتیم و کلی حرف زدیم.

تازه روی صندلی موردعلاقم نشستیم و عین پیرمردهای تو پارک روزنامه دوچرخه همشهری رو میخوندیم،هرکی رد میشد با تعجب ما رو مینگریست.چیز عجیبی در ما بود آیا؟؟؟شما بگین،کسی که روزنامه بخونه عجیبه؟

و غروب نیز اینچنین غرور آمیز از شهر کتاب با دستانی پر و دلی آرزومند باز میگردیم!!!!!

بالاخره کتاب گزیده اشعار امیلی دیکنسون را یافتم!!!!!!

اصلا کتابشو باز که میکنم شادی و شعفی ناگفتنی مرا در بر میگیرد که تمام کلمات جهان از توصیف آن عاجز ودرمانند...

آه کائناتا چقدر از تو سپاسگزار و متشکرم که اینگونه مرا شاد ساختی!

وقتی کتابو اتفاقی باز میکنم و جمله هایی همچون:«خانم باولز عزیز چون گل قشنگی ندارم که برایت بفرستم،قلبم را ضمیمه میکنم.قلبی کوچک،آفتاب سوخته،گاهی نیم بند،اما مثل سگی وفادار به دوستش.» می بینم هیچ تعجبی نمیکنم اگه دوتا بال کوچیک و نازنین پشتم سبز شن و شروع به بال زدن کنن تا اونجایی که منو به معراج ببرن و من در آن بلندی دیگر چه میخواهم؟

-توانم را به دست گرفتم

و علیه جهان به پا خواستم...

توانم نه همچند داوود

اما شهامتم دوچندان بود.

-بر این توفان بلند،رنگین کمان دمید

بر این صبح دیر هنگام،خورشید

ابرها چون پیل های پریشان

در نشیب آفاق رمید.

کی میتونه در برابر این شعرها مقاومت کنه؟ها؟؟؟؟؟

آه دختر مولانا!!!!میدانی دختری در گوشه ای از جهان دوست داشت مثل تو می بود؟

/////////

پ.ن:هم اکنون با آهنگ shape of you از اد شیران در حال تایپ کردن و رقصیدنم!شما گوش بدین اینو اگه رقصتون نیومد با من.آهنگ party از کریس براون هم بگیرد گوش بدید!یه عالمه آهنگای باحال یافتم که دلم میخواد اسم همشونو بنویسم!

راستیییییییییییی اینو نگفتممممم:کتاب عطر سنبل عطر کاج رو یافتممممممممممم،واییییییی نمیدونین چقدررررر خوشحالم.

یک عدد پی نوشت دیگر:آیا وبلاگ من(یعنی ما)خواننده ای دارد؟همیشه واسم سوال بود کی وبلاگ منو میخونه...

یه زمانی بود یکی میومد اینجا و کامنت میذاشت،خیلی حرفاشو دوست داشتم،البته من بیشتر وب اون کامنت میذاشتم.چون اونجوری نبود که جواب همو تو وب همدیگه بزاریم.همون زیر میگفتیم!!!!اهل این مسخره بازیای تبلیغ وبلاگ هم نبودیم!پارسال ،همین روزا بود که وبلاگشو حذف کرد و دیگه نیومد .من موندم و یه عالمه فکر که اون الان داره چیکار میکنه!!!!به هدفش رسید یا نه...دوران خوبی بود!

و چرا دیگه نیومد و وبلاگشو حذف کرد.حتی وب دوستشم نمیره...

یک عدد پی نوشت که نخوندنش مهم نیست:اگه میم. وب منو بخونه چه فکری میکنه؟اصلا تا حالا گذارش به اینجا افتاد؟؟..

در ضمن یه چیز دیگه، من امیلی یا بلّای سابق نیستم، شارمم


برچسبها:
به قلم شارمین عارف

برچسب: نویسنده: نیکا شاکری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:16

صفحه بندی