اتاقم دوباره به وضع سیبری بودنش برگشته و من اکنون با یک پتو در دورم و سیوشرتی در تنم با شما سخن میکنم میشه ینفری به من بگه دقیقا چرا بدنم هیچوقت نقطه تعادل نداره؟؟ نه به تابستونا که دو برابر همه گرما جذب میکنه نه به الان که نوک انگشتام رو احساس نمیکنم..
در اخر باید اینو بگم که سندباد عزیزم من در این دورانی که هم صحبتانی به این کمی دارم باید از شما برای حرف زدن با خودم تشکر کنم و همچنین از اینکه حرف هایم را گوش می دهید..

خیام اگر ز باده مستی خوش باش با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیتی است انگار که نیستی، چو هستی خوش باش خیام
عیبجویانم حکایت پیش جانان گفته اند من خود این پیدا همی گویم که پنهان گفته اند
بیش از این گویند سعدی دوست میدارد تو را؟ بیش از انت دوست میدارم که ایشان گفته اند. سعدی جانم
هوا خواه توام جانا و می دانم که میدانی که هم نادیده میبینی و هم نننوشته می خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق نبیند چشم بینا خصوص اسرار پنهانی حافظ علیه و ارحمه جانم
دل عاشق به پیغامی بسازد به یاد نامه یا نامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافی ست ریاضت کش به بادامی بسازد همشر خومونه..طالب املی
تقدیم به سندباد و شارم عزیزم
برچسب:
نویسنده: نیکا شاکری